منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب حیات است و به شکر اندرش مفرح ذات![]()
سلام به همه نازنینای توی وب!!!
نترسید...
+16![]()
- صدای ناله سه تارو قلم موهای مهربون در تیرگی وامونده شب, صدای کلاغای نشسته روی بیدای لرزون, صدای گریه های قاصدکای از خونه رونده شده تو ی قبرستون و ته صدای مردی که برای شادی روح من روضه می خواند.صدای آمبولانس همه چیز را به بیراهه می کشد.
- شاید تنها حسن زندگی من گشتن کل ایران است و بس!!شاید هم کمی مهربانی با خود به دنیای دیگر می برم؛و شاید هم رضایتم از این است که آنهایی را که دوست داشتم مهربانانه دوست داشتم و به آنها هم از دوستی سخن گفتم,
- کارهای باقی را چه کنم!!؟آنها را به فردا فرستادم!اما فردایی در کار نیست!!دینم به خدا را چه ؟؟
مادرم را!!مریض است ؛ خدایا به او رحم کن!!طاقت دوری مرا ندارد!!؟
در تابوت قفل می شود و مرا در کنار قبر می گذارند, اما اینجا هم باید بهایی پرداخت حتی برای مردن هم.
کاش زمانی داشتم برای گرفتن حلالیت!!خدایا رحم کن!!
- حالا در قبرم!!بوی لجن نفس مرا می گیرد؛تمام راههای ورود هوا به طابوت بسته شده است؛دیگر جایی برای نفس کشیدن نیست؛ (لطفا برای من فاتحه بخوانید شاید کمی از فشار قبرم کم شود)
اگر کسی اشک های گیج و سر گردان مرا می دید حتما حتی برای کنجکاوی هم که شده مرا از محلکه نجات می داد.افسوس...
صدای پای مردم در صدای قطره های باران گم می شود , کفتار های پیر با لاشخورهای زشت سر پیش خرید بدن من, غوغایی عجیب به راه انداخته اند.
- چه بوی تعفنی, وای خدای من, این موجودات چرب و چندش آور از کجا پیدایشان شد؛ آروم آروم به داخل تابوت نفوذ می کنند؛ کرمها را می گویم؛ می خواهند زنده زنده مرا بخورند؛ یکی وارد سوراخ بینی می شود و دیگری به داخل مقعدم و از گوشهایم بیرون می اید؛ در حال تجزیه شدن هستم؛ یکی به داد من برسد ؛ قسم در ذاتم نیست ولی اینبار چرا تو رو خدا به داد من برسید!!
ای وای چه کابوسی...؟؟؟
(عمو رو ببخشید که این جوری نوشت)
- ++++++++++++++++++++++
سفرنامک+ یک قصه
رفتم استان بوشهر, خیلی خوش گذشت,
- یاد تور ماهیگیری تو بوشهرو, غروب قشنگ تو بازار گناوه و دخترای مهربون دیلم همیشه واسم می مونه!!دم همتان گرم!!خوب حال دادید, خرمای خوشمزه برازجان هیچ وقت یادم نمی ره!!!
- وقتی کنار خلیج فارس تو بوشهر نشستم یاد یه قصه افتادم:![]()
قصه کدخدای شهر که عاشق کولی دهشون می شه, غافل از اینکه دختره و پسر کوهستان عاشقای سینه چاک هم بودن!!کدخدای شهر پیش خودش می گفت : همه چی دارم , پول دارم , خونه دارم , مقام دارم , دیگه چی می خواد , مهم نیست یکی دو شب که با هم باشیم مهرم تو دلش می افته!!! بابا ننه دختر , از هول حلیم می افتن تو دیگو پسر کوهستان و پس می زننو به کدخدای جوون شهر بله می گن!!پسر کوهستان به سرش می زنه و نمی دونم چه جوری می شه که می ره دریا و معلوم نیست کجا غیب می شه!!دختره هم از بس گریه می کنه تو خونه کدخدای شهر کور می شه....
++++++++++++++++
و یک حرف نارنجی
- شما رو به جون عزیزتون مهربونی رو گم نکنید , تربیتش کنید, نابودش نکنید, به هر آدم اندازه ارزشش مهربونی کنید...![]()
![]()
راستی
- این حاجی فیروزای تو تپش , از بدبختی شدن حاجی فیروز می خوان برن واسه بچه هاشون آجیل ۱۰۰۰۰ تومنی بخرن!! شایدم خوشی زیر دلشون زده و شدن آواره خیابونای تهرون...شایدم دخترای گل فروش شهر, یکی از آرزوهاش اینه که شوهرشون بشه یه پا حاجی فیروز!!نه از اون حاجی های بازاری یه حاجی واقعی واقعی!!!
یا علی
التماس دعا![]()
